کاش بلد بودم یک عنوان خوب بنویسم مثلا آواز، آغوش ،خرید با جیب پر پول ،یه خبر خوش

امروز بعد از دلخوری استاد به خاطر کودتای ما کلی انرژی منفی گرفتم . واسه من دکتری گرفتن مهمه چون فک میکنم تنها راه پیش رومه.عصر با سعیده رفتیم پارک لاله بچه های گیتار بدست هم بودن که رفتیم پیششون و باهاشون رفیق شدیم . بعد مث ی دختر بی قید رفتم و با پسرها فوتبال بازی کردیم تیم حریف 4 تا پسر 6 دبستانی بودن و تیم ما 4 تا غوله دهه شصتی اون وسط لیز خوردم لای لجن و خب مثل یه دختر از سر شالیزار اومده با پاهای گلی از بازی انصراف دادم . یه پسر کوچولوی فال فروشم کنار زمین بهمون زل زده بود پرسیدم میخای بازی کنی ؟ گف آره اومد تو تیم ما

بعد از اینکه ماها نشستیم آدم های غریبه دیگه ایی هم برا بازی با بچه ها اومدن و من فک کردم چقد خود سان سوری داریم چقدر حرف و کار نکرده داریم. آخر شب هم یه خانوم و آقایی رو نیمکت بودن و زنه داشت از پریسا میخوند صداش خیلی دلنشین بود. به بچه ها گفتم شما بیاین نیاین من میخام برم پیششون!

خلاصه اینکه زن وشوهری کلی خوشحال شدن و خانومه ی آواز سنتی از اوانا که یا ها ها ها داره خوند و هر کی رد میشد چار چشمی زل میزد و متعجب رد میشد ، اکثرن هم کیف میکردن

خیلی خوب بود

آخر سر که میومدم خوابگاه حسودیم شد به زن و شوهره . آغاهه میگفت مسجد شاه اصفهان خانمم شروع کرد به خوندن همه توریستا مشغول فیلمبرداری شدن ، یکی هم گفته آغا خجالت نمیکشی زنت میخونه، اونم گفته تو خجالت نمیکشی زنت نمیخونه

دلم خونه خواست خونه خودم ،میدونم باید شاکر باشم خیلی . اما میخام خوبی هارو بخام

حوصله ندارم بخونم ببینم چی نوشتم. ممنونم که تا اینجا باهام اومدی لیلای خوبم

/ 0 نظر / 4 بازدید