اتاق تاریک

خوب بد زشت

....

خوشبخت ینی این روز ها لحظه ها

اینقد همه چیز داره عجیب خوب پیش میره که حتی نمیخام یک ذره هم به بعدی که "ممکن" همراه خودش داره فک کنم .

جمعه رو با ی پری دریای گذروندم نمیدونم شایدم ی پرنده بود . قبل از اینکه ببینمش تمام بدنم ی قلب بود که حرف میزد. بین آدم ها دمبال شال قرمزش میگشتم . باورم نمیشد که بازم میتونم حسای خوب گذشته رو تجربه کنم.

صداش از دریا میومد و به نگاهش ختم میشد . ی قاب عکس بود اونروز مثل همه عکس های چسبیده به خونش . خدای من

دختر ی عالمه ها ...درو که وا کرد ی عالمه گل صورتی ریخت توی چشام . خونشو دوس داشتم پررنگ بود . ی عالمه عکس حتی ی عالمه جوجه ی سبز

از اونایه که میتونی ساعت ها نگاش کنی و همینجور واسه خودت حس خوب جم کنی. فقط باید مواظب باشی خیلی ...

از دیروز دارم برا همه میشمارم و عکسامونو نشون میدم ... ی جعبه جادویی داشت که کادوهاش تموم نمیشد . درست مثل نوشته هاش بود. خوشحالم که منم به دنیای جادویش راه داد.

قشنگترین لاک دنیا رو رو ناخونم دارم ..مطمعنم. ممنون

 

 

 

 

ادامه مطلب
   + طلا ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()